خرید بک لینک

امسال یکی از بهتریناش بود

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: سه شنبه 14 خرداد 1398 ساعت: 1:32

کره رو مینداخت تو یه کاسه ی رویی کوچیک و وقتی داغ شد توش تخم مرغ میشکوند و تند و زیاد هم میزد تخم مرغا سرخ میشدنو کاسه پر از تخم مرغ هم زده و روغن کف کرده میشد.همه میدونستیم نیمرو رو اینجوری دوست داره .

بعد از اون دیگه هیچ وقت هیچکی تو خونمون اون مدلی نیمرو درست نکرد.

پ.ن:تولدشه

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 2:29

از صمیم قلبم بهت تبریک میگم.و برات آرزوی خوشبختی میکنم. برای من ،تو همیشه یه دوست قدیمی و خوب و مهربونی که شاید بهتر از هرکسی منو میشناسه حتی اگه خودت اینو ندونی :)

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 4:42

برای مرگ یه نفر چند سال دعا و  نذر کنی کافیه ؟

هفده سال کمه ؟


برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 23:21

رفتم جلوی آینه و مثل همیشه و هر روز شروع کردم به شونه کردنه موی بلندمو بعد بافتمش از توی کشوی میز قیچی رو برداشتمو چیدمشون....شاید همش توی یه دقیقه اتفاق افتاد.بدون فکر،تعلل،تردید! قیچی وسط گیس موهام بود که یهو تازه فهمیدم چی شد... حالا همه میان میگن: چرا؟؟!! انگار که موی کوتاه یه "اشتباه" باشه که هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 1:00

یه وقتایی یه اتفاقایی میافته که به آدم ثابت میشه اولویتای آدم اون چیزایی نیست که فکر میکرده.میفهمه یه چیزایی هستن که حاضره همه ی اولویت هاشو به خاطرشون زیر پا بزار یه جوری که انگار اصن از اول هم مهم نبودن .یه اتفاقایی که میگی خدایا هیچی نمیخوام .

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 1:00

افسردگی یعنی یه کرختی مزمن تو تموم لحظه ها ،وقتی دارم میخوابم غذا میخورم دوش میگیرم قدم میزنم موزیک گوش میکنم یا حتی میخندم... یعنی روزها و روزها و روزها توی تخت چمباتمه زدن یعنی یه بیتفاوتیِ خاصِ عجیبی نسبت به همه ی اتفاقات خوب و بد که دیگه مهم نباشه چی شده ،چی میشه،یا چی قراره پیش بیاد،یعنی روزی ده بار مردن توی خیابون، تراس ،کافه و...یعنی زل زدن های طولانی به هیچ کجا و فکر کردن به هیچی 

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 19:06

روز مرد،روز پدر،روز تکیه گاهاسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که توی زندگی من،تو بودی که این نقشو داشتی و چقدر خوب بلد بودی از پس این مسئولیت بربیای.ما بهت تکیه کردیم...سرنوشت،تقدیر،دنیا،مرگ،خدااسمش هرچی باشه مهم نیست،مهم اینه که تو رو از ما گرفت...روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:27

تظاهر به قوی بود از قوی بودن خیلی سخت تره!برای همین من تصمیم گرفتم بینشون دومی رو انتخاب کنم.زندگی و شرایط رسید به یه حد از درموندگی که من دیگه نتونستم ادای ادمای قوی رو دربیارم مجبور شدم واقعا محکم باشم و این پروسه مراحل مختلفی داشت.اول خوب شکستم ..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:27

بهاری دیگر 

بی حضور تو 

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است

 که می گذرد.

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 8:36

اصلا فرض کن امسال همه بدبیاری و رنج 

فرض کن همه دویدن و نرسیدن 

فرض کن همه دل شکستگی  و دلتنگی 

همین که در کنار همه ی روزهای تلخم تو را و آغوشت را داشتم

برایم از همه ی دنیا کافیست.

"بیتا"

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 8:36

ساعتای آخره سال نود و پنجه تا لحظات آخر سال همه در حال جنب و جوش هستن که همه چی برای شروع سال جدید آماده باشه.اما حقیقت اینه که سال تحویل فقط یه لحظه س مثل همه ی لحظه های قبل و بعدش.هیچی عوض نمیشه.معجزه ای اتفاق نمیافته.نه صلح جهانی میشه نه فقر از بین میره نه تخت بیمارستانا خالی میشه حتی شاید خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 8:36

مشتی خاک شَتَک میشود به آسمانو زنی از حال میرود.دختری زجه موره میکند . به صورتش خنج میکشد و رد چهار ناخن بلند روی صورتش خراش می اندازد.خاک و غبار آمیخته شده است با سیاهی مانتوی بلند و شال مشکی اش مردی میانه سال سیگاری میگیراند و بغضش را با دود سیگار مزه مزه میکند و بازدمش را با دود پرت میکند در هوا پیراهنش بوی خاک و عرق و توتون سوخته میدهد مرده میانه سال از گوشه لب ها سیبیلش را میجود که گریه از چشماها به بیرون نتراودبوی کافور میاید رد کافور روی بینی جنازه ای که توی قبر خوابیده مانده صورت سفیدی از زیر پارچه ای سپیدی پیداس روی صورت کافورِ ماسیده با خطوط چهره در هم تنیده شده اند کنار پیله ی چشم ها کافور آماس شده و روی پیشانی کُپه ای از کافور هنوز باقی ایست توی دهان خورده خاکی ایست که تربت کربلاست و به نیت تبرک گذاشته اند در دهان میت از لای پنبه های دور کفن کبودی به چشم میخوردآن چشم های سیاه که مستوری و مستی را در خود جمع کرده بود چقدر حجب و حیا داشت!حجله گذاشته اند سر کوچه الرحمان میخوانند اسفند و کُندُر میسوزانند داماد شده ای انگار...بیچاره مادرت .... بیچاره مادرمان... پ.ن:با اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 3:03

نمیدونم همه ی حرفاش راست بود یا نه 

آدم این روزا سخت باورش میشه اینچیزارو 

اما اگه راست بود یعنی مرد هنوزم پیدا میشه 

خب این خودش نشونه ی خوبیه.هوم ؟مگه نه؟

:)


برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:40

این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

فروغ فرخنژاد


برچسب: نویسنده: متین قنبری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:40

صفحه بندی